نیمه شب تنهایی
شب از نیمه گذشته بود. و من تنها در خلوتِ خانه ای بی روح
در تکرارِ خاطرات روزهایی تکرار نشدنی، دفتر خاطراتم را ورق می زدم. تازه ساعت 2
بامداد شده بود، که یک لیوان چایی پر رنگ تازه دم کشیده سر کشیدم تا خواب شبانگاهِ
تنهایی تنهایم بگذارد. دوباره به ناگاه گلهای یاست را دیدم؛ گذر زمان رمق از
گلبرگهای لطیفشان ربوده بود و سخت خشکیده بودند، اما هنوز طراوت همان روزهایی را
به همراه داشتند که روزی طراوت بخش روحِ خسته ام شده بودند. دوباره طبق عادت همیشگی
مکتوبی را از نو خواندم که هزاران بار بی هدف خوانده ام. و باز هم غم، غمِ تنهایی
فضای اتاق را پر ساخت. گویی دیگر اتاق کوچکم خالی نبود، و تو نیز، باز هم نبودی اما یادت که فرسایشگاه روح خسته
آدمی است فضا را پر تر از همیشه نموده بود. ساعت را که نگاه کردم، نیم ساعتی زمان
سپری شده بود. لیوان را از نو پر کردم. چایی اندکی کهنه تر شده بود، چندان طعم
جالبی برای خوردن نداشت. به اصطلاح از دهان افتاده بود. لیوان را کنار گذاشتم، و فهمیدم که گذر زمان همه چیز را دگرگون می کند؛
جز یاد زیبای تو که کهنه تر شدن زمان، حسِ آن را تازه تر و دوست داشتنی تر می
نماید.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:44 توسط داورسلیمی
|
salimi_davar@yahoo.com